من خیلی دوستت دارم؛💉📝
مثل شایع که میگه:
"تو جات تو همین بغله بگو خب" ؛
یا مثل هیچکس که میگه: "تو رو دست نمیزنم، تو رو نفس میکشم"
یا مثل تتلو که میگه:
"شدی قلب و تن و روحم، شدی بال و پر و جونم شدی، همه ی منظورم" ؛
مثل یاس که میگه: "تو تنها دلیل آشتیم با دنیایی."
مثل خلسه که میگه:
"گفتی اگه باشی بارونی و ابریِ روزات گفتم مهم نی واسم وقتی چترین موهات."
مثل شاهین نجفی که میگه: "من پایه های خشم و اندوه بودم تو جان مرا، اما به عشق دوختی."
دقیقا مثل تو که به من عشق دادی و وجودمو پر از عشق کردی.🌸💕💕
صدایت میکنم با عشق
جوابم میدهی با جان
همین جان گفتنت عشقم
هوایی میکند دل را...
🌸 ••
میشه از ویسات قرص آرامبخش ساخت🎧♥️💊
بهت که گفته بودم اینجا مثل خانه پدریم مامن و پناهگاه من است
دلتنگتم
دلتنگ دستهای مهربانت
دلتنگ چشمهای شاد و سرشار از شیطنت و زیبایت
دلتنگ آغوشت
وای که دلتنگ آغوش بودن آدم را به مرز جنون میرساند
به کجای دنیا برمیخورد اگر شبی تا صبح در آغوشت عطر تن ترا نفس میکشیدم
در حصار وجود تو جهان و هر چه در آنست را به یاد فراموشی میسپرد
کاش میشد؛
آدمی، گاهی... فقط گاهی...
به اندازه نیاز بمیرد، بعد بلند شود!
خاک هایش را بتکاند
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست بخوابد تا ابد...
هممون تو این روزا یه تیکه هایی از وجودمونو از دست دادیم که هیچوقت قرار نیست جاش پر بشه...
برای تحمل این همه رنج و سختی، این همه فشار و استرس، این حجم از غم و تنهایی،
نیازمند قلب های بزرگ تری بودیم...
تو را باید کمی بیشتر دوست داشت
کمی بیشتر از یک همراه
کمی بیشتر از یک همسفر
کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!
تو را باید...
اندازه تمام دلشوره هایت
اندازه اعتماد کردن ات
تو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند
با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت
تو را باید همانند یک هوای ابری
یک شب بارانی
یک آهنگ قدیمی
یک شعر تمام نشدنی
همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسوی
همانند یک آواره ی عاشق دوست داشت!
تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی
هنگامی که پشت پنجره ی اتاقِ خاطرات ات...
چشم میدوزی به برگ هایِ روانِ پاییز
هنگامی که دیوار شب را با سکوت ات میشکنی
هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش
تو را باید فراتر از لمسِ تَن ات دوست داشت
فراتر از اختلالات هورمونی!
برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد!
💖💕♥️
🍃💕🍃
چه حالی دارد
آرامش در اين ديار
تو باشى
و دشت باشد
و نسيم صبگاهى
کافیست در این دشت
مرا صدا بزنی
دیار قدیمی
با دیوارهای کاهگلی
و آواى چكاوكى از دور
من دسته گلی كه چیده ام
به پاى تو بريزم
و تو مرا
عاشقانه در آغوشت بگیرى
و من آواز دوستت دارم هایم را
در گوشت زمزمه کنم
میروم بخوابم، خرد و خستهام؛ تو را بیشتر در آغوش میگیرم.
تو هم بیش از پیش دوستم بدار، چون غمگینام...
به شادیِ عمیقی نیاز داریم؛
- یک صبح سرد زمستانی از خواب بیدار شویم، پشت پنجره سفید باشد، همانموقع یکی فریاد بزند، آخ جون مدرسهها تعطیله، بریم برفبازی!
- دو هفته مانده به عید مدارس را تعطیل کنند، پیک شادی به دست و خوشحال، دست هم را بگیریم و به خانه برگردیم.
- یک عصر خنک پاییز، کل تکالیف فردامان را مرتب و درست نوشتهباشیم، برویم دنبال بچهی همسایه که "من مشقهام را نوشتم، بریم بازی؟"
- یکی از بچههای کلاس با ذوق خبر بیاورد که معلم گفته درس نمیدم، امروز بهجای ریاضی، ورزش دارید.
- اواخر شهریور باشد، بابا با یک پلاستیک پر از کیف و دفتر و کتاب و جلد و لوازمالتحریر از راه برسد و بوی تازگی پاککن و کتابها بپیچد توی اتاق.
- گرسنه و خسته از مدرسه برگردیم خانه، در را باز کنیم و ببینیم مامان سفره را تازه پهن کرده و بوی خوشِ قرمهسبزی، بزاقمان را تحریک کند به ترشح.
- تولدت باشد، شمعها روی کیکی که مامان برایت پخته چشمک بزنند، چشمانت را ببندی و قبل از فوت کردنشان، کلی آرزوهای خوب کنی.
- تمام مدرسه صف کشیدهاند توی حیاط، همه جا تزئین شده، مدیر مدرسه میکروفن را به دست گرفته تا اسامی شاگردهای اول تا سوم را اعلام کند، تو با ذوق، قند توی دلت آب کنی و حواست به جوایز کادوپیچ شده باشد و فکر کنی کدامشان برای توست و توی آن چه میتواند باشد!
- تابستان، خانهی مادربزرگ، همهی اهل فامیل جمع و فضا برای خواب کم باشد، رختخواب بچهها را توی ایوان پهن کنند، شب با کلی داستان و حرف و خندهی دسته جمعی بخوابی و در گرگ و میش صبح و با نسیم آرام و هیاهوی گنجشکها در حالی که پتو از روت کنار افتاده و سردت شده بیدار شوی.
- بروی روی پشت بام، مامان چند سینی لواشک درست کردهباشد، یکیش را برداری و دور از چشم همه، پشت یکی از دیوارها، همهاش را تنهایی بخوری.
- قلکت را بشکنی و با پولش عروسک یا توپ یا دوچرخهای که دوست داشتی را بخری، بگذاریش جلوت و هی نگاش کنی.
- مدرسهها تعطیل شده، با لباسی که خلاف قانون مدرسه بوده بروی کارنامهات را بگیری و در نهایت شادی و شعف، تا خانه را لیلی کنان و با ذوقِ تعطیلات تابستانه بدوی.
- توی کلاس، کلافه و خسته وسط نیمکت، روبروی معلمِ در حال تدریس نشستهای، از پنجره مامانت را ببینی که دارد با مدیر مدرسه حرف میزند، بعد از چند دقیقه درب کلاس باز شود و بگویند "فلانی وسایلت را جمع کن، مادرت آمده دنبالت" و بفهمی اجازهات را برای یک مسافرت چند روزه گرفته.
دلمان یک شادیِ معمولی، حقیقی، اما عمیق میخواهد.



